ازهمه چيز

فرهنگی اجتماعی هنری

بیشعوری !!!
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
 

دیروز ازخرید روزانه به منزل برمیگشتم  که از سرکوچه خانم ش  همسایه مسن ته کوچه را دیدم که جلوی درما ایستاده بود وبا دوتا ازدختربچه های کوچه صحبت میکرد .

قبل از این که بگویم موضوع صحبت چه بود  توضیح بدهم که این خانم زنی است به سن

حدود 80 سال ، لاغر وریزه میزه و خوشرو و مهربان . مرا خیلی دوست دارد و همیشه در

کوچه که مرامیبیند کلی خوش وبش میکند والتماس دعا میگوید . روزهای چهارشنبه صبح

در منزلشان جلسه قرآن دارد و 8-9 سال است که به این محل آمده ایم قرار است یک روز به

جلسه شان بروم!!!   .صبح های زود که ازخانه بیرون میایم اورا میبینم که در پارک کوچه

پایینی مشغول راه رفتن با قدمهای تند وسریع است . خیلی هم مرتب و تروتمیز لباس

میپوشد . مانتو ی بلند پیراهن مانند با جوراب کرم وروسری گلدار کاملا پوشیده .

اما مدتی است که متوجه تغییراتی در اوشده ام . ظاهرا به ورزش روزانه نمیرود .نوع

لباس پوشیدنش عوض شده . با پیراهن نخی مندرس خانه بیرون میاید . روسری برسر نمیکند . یک چادرنماز سفید نخ نما و نازک را با بی قیدی برسر میکند تمایلی به

پوشاندن مو های کوتاه نامرتب کاملا سفیدش نشان نمیدهد با آن پیرزن خوشرو

ومحجبی که بود تفاوت پیدا کرده است . چندین بار اورادیده ام که درحال غرولند کردن و

دعوا با کاسب های محل است . آن هم درجایی که با خانه شان فاصله دارد و به او

مربوط نمیشود میتوان علائم کهنسالی را دراو مشاهده کرد. تازگی ها هروقت که مرا

میبیند میگوید : حاج خانم هنوز میری سرکار ؟

ول کن بابا این کارو بشین توخونه استراحت کن برای کی داری جون وجوونی خودتو تموم

میکنی ؟ این همه کار میکنی خودتو پیر میکنی  آخرشم بچه ها به به آدم میگن مگه

چیکار برای ما کردی ؟ مادر بودی وظیفت بوده .  خلاصه کلی نصیحت میکنه که میشود

فهمید که نصیحت که نه بلکه دردل میکند . در چند ماه اخیر چندین بار عین این جملات را

بدون کم وکاست از ایشان شنیده ام طوری که دیگر سعی میکنم یواشکی ازپیش چشم

او در بروم .

راستش من حال وحوصله همسایه ها ورفت وآمد با آنها و کنجکاوی آن ها را ندارم واز

همین چیزها فراری ام . ولی انگار قسمت من اینطوری است که با این خانم هرچندروز یکبار روبرو بشوم .

اماقصه دیروز خانم ش با دخترک های کوچه در جلوی در خانه ما این بود که دو دختر8-9

ساله همسایه روبرویی سوسک و موش پلاستیکی در دست گرفته بودند و خانم ش بیچاره را ترسانده بودند

طفلکی بدجوری تنش لرزیده بود . داشت با بچه ها آه وناله میکرد که این کار با یک پیرزن

بسیار زشت وخطرناک است و ممکن است طرف ناگهان سکته کند . همین که من

رسیدم وسلا وعلیک کردم ایشان گفت : حاج خانم ببین اینارو گرفتن دستشون و منو

ترسوندن  . کلی با بچه ها صحبت کردم که آدم با بزرگتر ازخودش شوخی آنهم شوخی

خطرناک نمیکنه . بچه ها انگار نه انگار که داری باهاشون حرف میزنی مثل یک گاو . با کمال بیشعوری

هروهر میخندیدن .وبعد رفتند آنطرف و خانم ش گفت : راستی حاج خانوم هنوزم میری

سرکار ؟ ول کن بابا ........................... بنده خدادر حال گفتن حرفهای همیشگیش بود

که دخترها دوباره بطرف ما آمدند واین دفعه موش پلاستیکی سیاه وبراق ولرزان را که

ظاهر چندش آوری داشت ناگهان جلوی او گرفتند و پیرزن دوباره ازترس تکان شدیدی

خورد . این دفعه هردو باهم بچه هارا دعوا کردیم وباز هرهر بیشعورانه خندیدند و رفتند.

با خودم فکر میکردم که پدر ومادرهای این ها چطوری این هارو تربیت کردن وواقعا مابا یک

نسل لوس وننر بیشعور به کجا میخواهیم برسیم .

راستش ازروزی که کتاب "بیشعوری "  را دانلود کردم و قسمتی از آن را خواندم ،

بلانسبت شما تقریبا همه مردم را بیشعور ونفهم میبینم . تعریف ها وطبقه بندی هایی

که دراین کتاب از بیشعوری کرده 90% با شرایط جامعه ما متاسفانه تطبیق داره .

نویسنده در این کتاب که خارجی و ترجمه است رفتار های ناهنجار اجتماعی و حتی

علت بعضی از قتل ها وجنایات را نه به علت بیماری روانی بلکه به علت بیشعوری میداند

واین واژه انقدر دراین کتاب تکرار مبشود که واقعا آدم نزدیکان خودش راهم .......

البته به نظر من مسئله اصلی تربیت است و ریشه بسیاری از انحرافات و جرم ها  و بی

اخلاقی ها به خانواده وکمبود تربیت برمیگردد .

خواندن این کتاب را به هیچکس توصیه نمیکنم .چون وقتی بخوانیدش دیگر هیچکس را

آدم نرمال وطبیعی و باشعوری نمی بینید !!!!