ازهمه چيز

فرهنگی اجتماعی هنری

برای مادر
نویسنده : - ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

امروز 31 اردیبهشت است  و برای من دو مناسبت مهم دارد :

1-      31 اردیبهشت سال 66 مادر نازنینم از کنار ما سفر کرد وحسرت دوباره دیدن و بوسیدنش را برای ما گذاشت ورفت

2-      31اردیبهشت سال 73 خدا به دل تنگ من رحمی کرد واورا دوباره درقالب دختری کوچولو و البته شیطان به ما بازگرداند خدا فاطمه را بعداز زهرا به ما داد  .

دختر نعمتی است که فکر میکنم خدا به هرکس که لطفی دارد ، عنایت میکند و خدا دوبار این لطف را شامل حال ما کرده که البته همبشه اورا شاکرم وقدردان داشتن دختر  .

امروز تولد فاطمه است که ازهمین جا میگویم فاطمه عزیز ومهربان وغرغروی من تولدت مبارک !

ولی قرار بود در سالروز سفر مادر ازاو بگویم ویادی از آن عزیز هنرمند داشته باشم .

مادر دومین فرزند خانواده بود بعداز یک دختر بزرگ بااختلاف سنی حدودا 14 ساله .

 در 8 سالگی پدرش را که محضردارو معمم بود بنام میرزاحسن شریعتمدار، ازدست داد تا اواخر عمر هروقت که آیت الله امامی کاشانی را درتلویزیون میدید چشمانش اشک آلود میشد و یاد پدر ازدست داده میکرد .به علت شباهت زیاد بین آن دو.

در دبیرستان دارالمعلمات درس خوانده ودیپلم گرفته بود .

خط زیبارا ازپدر به ارث برده بود و نزد استاد علی اکبر کاوه خط را به مرحله کمال رسانده بود دو کتاب اشعار حافظ ودیوان بابا طاهرعریان  و یک کتاب تدریس درودگری برای هنرستان وتعداد زیادی دستخط های پراکنده گنجینه گرانبهایی است که برای ما به یادگارگذاشته که مانند جانم از آنها نگهداری میکنم.

.البته نمونه های خط او در منزل بعضی ازاقوام به یادگار بردیوارها نشسته است

مادر زیبا بود وهنرمند وخواستگاران متعدد از فامیل وغریبه داشت . که خاله جان که بزرگتر فامیل وخانواده بود وبعداز پدرشان اختیارزندگی خانواده را دردست داشت ، به بهانه های مختلف آنهارا رد میکرد .تا سرانجام مقدر شد که با خانواده پدرم که نسبتی سببی داشتند آشنا شده و درخواست خواستگاری آنهارا بپذیرند .

عجیب بود که هردو شخصیتی  تقریبا مشابه وسرنوشتی یکسان داشتند به همین خاطر زندگی بسیار آرام و دلنشینی با یکدیگر داشتند که احترام متقابل یکی از ارکان اصلی آن بود هیچگاه درحضور جمع یکدیگر را به نام کوچک صدا نزدند.

پدر  ، مادر را خانم و مادر پدر را آقا خطاب میکرد پدر حتی درحضور مانیز مادر را به اسم کوچک صدانمیزد و اگر مجبوربود با صدایی آهسته میگفت که مانشنویم . و مادر در خصوصی ترین شرایط درحضور ما اورا مهدی خان  صدا میزد .

مادر درسنی نزدیک به 38-37سالگی ازدواج کرد تا این دوره او خط را به مرحله کمال آموخته وکار کرده بود ودبیر خطاطی وتعلیمات دینی  در دبیرستان های اطراف منزل بود .

خیاطی بسیارتمیز وماهرانه هم هنردیگر اوبود که تا آخرین روزهای پیش از درگذشتش نیاز مارا تامین میکرد . انواع کت ودامن پالتوهای پشمی و لباس های مهمانی را بسادگی چرخاندن قلم برروی کاغذ میدوخت .

قلاب بافی وانواع بافتنی هم هنر دیگر اوبود که شامل بافت انواع بلوز ، دامن وکت وپالتو ومانتو های کاموایی بود .

علاقه به این هنر ها ارثیه ای گرانبها ست که سالهای سال است با من عجین شده . متاسفانه پشتکار وحوصله مادر را بطور کامل به ارث نبردم .

مادر دردوران دبیرستان زبان فرانسه را بطور کامل آموخته بود تاحد ترجمه کتابهای فرانسوی مانند یکی از کتابهای میشل زواگو  نویسنده رمان های تاریخی فرانسه وکتابی دیگر که البته آنهارا منتشر نکرد ونسخه دست نویس آنهارا داریم

.  کتاب داستان های لافونتن راکه  کتابی شبیه کلیله ودمنه خودمان است و حتی مطمئنم که همان است که لافونتن به فرانسه ترجمه وبنام خودش چاپ کرده را مادر برایم  به روانی وسلاست میخواند وترجمه میکرد .  که مراتشویق به یادگیری زبان فرانسه کرد .

زبان فرانسوی راازاو آموختم . هرچند کنکور ودانشگاه اجازه نداد زبان فرانسه راکامل بیاموزم . وبعد در دانشگاه به دلیل انگلیسی زبان بودن اساتید خارجی و درس ها زبان انگلیسی را تقریبا تکمیل کردم .

اما درزمینه خطاطی ، مادر ازچپ دست بودن من خیلی دلخوربود به من میگفت تو با دست چپ خطاط نمیشی . ومن هم هیچوقت بطور جدی کارنکردم . تا چندسال قبل که خطاطی را شروع کردم ولی باز به علت تولد بچه ها و ادامه تحصیل و گرفتاری های ناشی از آن .نتوانستم آن راادامه بدهم و البته خطاطی بادست چپ هم واقعا مشکل است  .

بیماری قلبی که در 6-5 سال آخر زندگی به آن مبتلا شده بود ودرگذشت ناگهانی پدر که بسیار به هم وابسته بودند طاقت اوراتمام کرد و 7 ماه پس از پدر به دنبال اوشتافت .

این روزها که دخترها بزرگ شده اند و برای خودشان خانمی ، ومن به سن و سال آن روزهای مادر نزدیک میشوم ، احساس میکنم که زنده است و در وجود من حلول کرده . احساس میکنم  دارم تبدیل به او میشوم . شکل وشمایل اوراگرفته ام و علاقه هاو سلیقه های او  وخلق وخوی او در وجودم  خانه کرده.

بیشتراز همبشه حضورش را احساس میکنم .میدانم که زنده است ودارد بامن زندگی میکند .