ازهمه چيز

فرهنگی اجتماعی هنری

منت خدای را عزوجل...پدر وسعدی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 


این پست را به مناسبت روز اول اردیبهشت که روزسعدی است اختصاص دادم به به سعدی وبه پدرم خدابیامرز که برای خودش یک سعدی بود درخانواده .

ازوقتی که خودم را به یاد میاورم ، درحال خواندن بودیم همیشه . خانه همیشه پراز روزنامه و مجلات مختلف بود هم درخانه ما وهم در خانه خاله که تقریبا یک سوم یا یک دوم دوران کودکی تا دبیرستان را در آنجا گذراتدم .

در خانه خاله که اورا به سبب بزرگ فامیل بودن با احترام " خاله جون " میخواندیم ، پربود از مجلات قدیمی صحافی شده . ترقی ، خواندنیها ، سیاه وسفید اصلی ترین آنها بودند درکنار آنها مجله وروزنامه یاهفته نامه مشهور ودوست

داشتنی توفیق که دوست وانیس دوران کودکی من بود وتقریبا خواندن ونوشتن را با مطالب طنزش شروع کردم . هم جای خودراداشت.

واما درخانه خودمان هرروز روزنامه اطلاعات بود که حسن آقا روزنامه فروش محل با دوچرخه آن رابه درمنزل میاورد (آن وقتها روزنامه ونان سنگگک را با دوچرخه به درمنازل مشتریان ثابت میبردند ) .

مابچه ها حسن آقارا بدلیل فروختن روزنامه اطلاعات "اطلاعاتی" مینامیدیم .مثلا میگفتیم با با بیاین اطلاعاتی آمده دم در پولشو میخواد!!! یا در کوچه را باز میکردیم داد میزدیم : اطلاعاتی بیا بابام کارت داره!!!

روزهای یکشنبه هم کیهان بچه ها بود که همان حسن آقا به درمنزل میاورد وماسر اینکه کداممان اول آن رابخواند دعوا مان میشد خواهربزرگتر که عزیز کرده و زوردارتر از همه بود معمولا اول میخواند ولی گاهی که مانمیخواستیم

زیر بار زور برویم مقاومت میکردیم وکار به گیس وگیس کشی وچنگ وناخن کشیدن به صورت همدیگر میکشید ( خواهرم ناخن های محکمی داشت وهنوز جای ناخن هایش روی صورتم هست !!!من چون زورم کمتر بود وناخن های

جویده و کوتاه وشکننده ای داشتم که هنوزهم به همان شکل بچگی باقی مانده اند با همان عادت جویدن ، موهای اورا میگرفتم ودر دست نگه میداشتم . جای خراش ناخن برای من یادآور روزهای خوش کودکی است که دلم برای

همان چنگ وناخن ها وگیس کشیدن ها تنگ شده .) .دراین مواقع پدر دخالت میکرد ومجله را میگرفت و با عصبانیت کنترل شده مخصوص خودش آن را پاره پاره میکرد وداغ آن رابه دل های ما میگذاشت . آهی از دل

میکشیدیم و سروصدا میخوابید . وتا فردا که روزنامه ای بیاید لحظه شماری میکردیم وباز ازاو یک مجله دیگر میگرفتیم . حسن اقا باتعجب میگفت من که دیروز مجله دادم وما میگفتیم اون پاره شد و حسن آقا لبخند معنی داری میزد ویک

مجله دیگر میداد که این دفعه مثل بچه آدم باهم کنار میامدیم .

این مقدمه برای توصیف عادت وعلاقه به خواندن درخانه ما بود واما پدر مردی میانسال (چون دیر ازدواج کرده بود) با موهای نرم وصاف کاملا سفید عقب زذه ومرتب (ما سیاهی آن هاراندیده بودیم ) که سفیدی زودرس آن اول به من بعد به برادر

کوچکتر وآخر ازهمه به خواهر بزرگتر به ارث رسید .وعینک ذره بینی با شماره بالا به علت آب مروارید ، که ارث آن به خواهر وبرادر رسید وهردو عمل کردند ولی هنوز به من نرسیده!! وخلقی آرام وصبور .

سیگارهای پی درپی وقهوه همیشه در حال جوش وسه کتاب که از جان برایش عزیزتر بود : کلیات سعدی و مثنوی مولوی، خمسه نظامی گنجوی همراهان همیشگی پدر تا روزهای آخرعمراوبود . ازمیان این سه تا پدر عاشق سعدی بود.. برایش مثل یک دوست ،مشاور یا راهنما بود . کلیات اورا بارها وبارها خوانده وتمام نکات تربیتی آن را ازحفظ داشت . همیشه روی میز او حاضر وآماده بود برای هزارمین بار خوانده شدن .

بذر این علاقه را دردوران تحصیل در دارالمعلمین ، مرحوم استاد جلال همایی که بسیار مورد علاقه واحترام پدر بود در دل آنان کاشته وبه خوبی هم به ثمر نشسته بود .هروقت مارا نصیحت میکرداز گفته

های تربیتی واخلاقی سعدی مثال میاورد . اصلا سعدی را به خاطر نکات اخلاقی وتربیتی اش دوست داشت و اورا افتخار ادب ایران میدانست وهیچ کس رابالاتر وبرتر ازاو نمیدانست . با حافظ میانه خوبی نداشت و اصلا دیوان حافظ درخانه نداشتیم . با اخم میگفت ازش خوشم نمیاد . فکر میکنم به خاطر اسم بردن زیاد از می ومیخانه و این جور چیزها بود که پدر شاید این هارا بد آموزی میدانسته ...نمیدانم .

در دوره دبستان بودم که ازمن خواست که چنانچه دیباچه گلستان سعدی را ازحفظ کنم برایم جایزه ای میخرد و من که درخانه صبور ترین وحرف شنو ترین بودم در کنارش نشستم و شروع کردم به یاد

گرفتن روخوانی ومعنی دیباچه گلستان . واز حفظ کردم . البته جایزه پدر بعدها نصیبم شد .یعنی وقتی که درسنین بالا تر معنی آنهمه تلاش برای تربیت و تعالی که او درباره ما به خرج میداد . را توانستم

درک کنم . تربیت صحیح واخلاقی او که امروز ثمره اش را در هرسه مان ، من وخواهر وبرادر میبینم و تا حدزیادی توانسته ایم به بچه هایمان منتقل کنیم .

وقتی کتاب کلیات سعدی را میبینم انگار پدر را میبینم . و دیباچه را که میخوانم : منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت .........

گویی پدر دارد با همان لحن آرام ونصیحت گرش با ما صحبت میکند ودلتنگی هایم برای او کمتر میشود .

بابای عزیزم از درس هایت واز جایزه ات خیلی خیلی ممنونم .

درباره مادر هم یک دنیا حرف دارم که میگذارم برای سالگرد سفرش.