ازهمه چيز

فرهنگی اجتماعی هنری

پروازدرشب
نویسنده : - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
 


داشتم پرواز میکردم .

آزادوسبک در هوا .

با زمین فاصله زیادی نداشتم  . انقدر که میترسیدم آدم ها

دستشان را دراز کنندو پایم رابگیرند وبکشند پایین .

پرواز درتاریکی شب بود و همه جا تاریک وخلوت و   

تک و توک آدم  پایین دیده میشد. از بالای خانه ها ردمیشدم و برای بچه ها وزنهایی که پایین میدیدم 

فریاد میکشیدم تا مرا ببینند . آهااااااااااااااااااااااااای ... هوووووووووووووو.....

وقتی مرامیدیدند خیلی خوشحال

میشدم و دست تکان میدادم و برعکسش  سعی میکردم مردها مرانبینند .

از جاهای تاریک میرفتم

که دیده نشوم  با اینکه لباسم سرتاپا سیاه بود اما مرامیدیدند .احساس ترس وفرار داشتم انگار گزمه

هایی بودند که درشب دنبال مردم بی پناه میگردند تا آنهارا بترسانند .

ولی پرواز شیرینی بود بدون بال و بدون موتور !!!

پاهایم را به طرف پایین فشار میدادم وخودم را بالا

میکشیدم  . مثل غواصی که از ته آب به طرف بالا میاید . یامثل راهبه پرنده ! که سریالش را خیلی

دوست  داشتم .

ازجاهای مختلفی گذشتم تا به خانه  خاله ام رسیدم

یک خانه بزرگ قدیمی حدود هزار متر که

یک چهارمش ساختمان وبقیه اش یک حیاط بزرگ پراز باغچه و درخت های بزرگ وقدیمی میوه مثل

توت  ، انار ،انجیر ، شاتوت و زالزالک بود .

لای درخت پرشاخ وبرگ انجیر بزرگی گیر کرده بودم ونمی توانستم

بپرم  شاخه هاتیز بود و میترسیدم به چشمم فرو برود مامور های وحشت هم داشتند میرسیدند .

وحشت زذه ازخواب پریدم  ساعت چهارو نیم بود ساعتم زنگ نزده بود وخواب مانده بودم.

این آخرین سحر ماه رمضان نزدیک بود خواب بمونم  و کار دست خانواده بدم!!